غریبه آشنا
  
 بزودی غریبه ها آشنا میشوند وآشنا ها غریبه
 
آذر 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
 
آرشیو

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 25 شهریور ماه سال 1386
من احمق هستم که نمی توانم لذت ببرم

 

 

من حالم از دنیای مسخره به هم می خورد

من دلم گرفته است

من احمق هستم که نمی توانم لذت ببرم

چه مرگم شده است؟

دلیلی نمی بینم

بغض دارم

در شرکت نمی شود گریه کرد

مخصوصا که من یک مرد خرس گنده 28 ساله هستم

اصلا گور بابای همه

دوست دارم همین الان برگه مرخصی را محکم بکوبم روی میز رئیس که دارد به خواهرش تلفنی زبان آموزش میدهد

بعد ماشین را بردارم بروم در یک کوه وکمری خودم را گم و گور کنم

تب دارم

عرق کرده ام

صدای وحشتناک کولر شرکت در گوشم می پیچد

کولر باد گرم می زند و فقط صدا در می آورد

روی میز محسن پنکه روشن است وهوای گرم را به پس مغز من می کوباند

مغرم آب پز شده است

من سردم است و دارم می لرزم

تب دارم

حوصله کسی را ندارم

و حتما دیگران هم همینطور هستند

دلم برای خودم می سوزد

هنوز هیچ کاری برای خودم نکرده ام

پس من احمق کی میخواهم به فکر خودم باشم

مردم از بس رعایت کردم

مردم

واقعا من یک مرده هستم

یک سیب زمینی

یک بازیگر

یک احمق دو رو

کسی که همیشه تظاهر میکند همه چیز بر وفق مراد است

من دلم برای خودم ، هم می سوزد

و هم خودم را لعنت میکنم که چقدر بی عرضه هستم

من به یک حماقت محض دچار شده ام

کار کار کار کار کار کار کار

مرده شور این زندگی را ببرند که همه اش شده است کار

واقعا من یک مرده هستم

 


 
دوشنبه 5 شهریور ماه سال 1386
نمیدانم چه مرگم است

 

برای نوشتن باید بهانه ای داشت

باید دلت پر باشد و بعضی وقتها لبریز باشی

یعنی همچین که شروع کردی به نوشتن  ناخودآگاه اندیشه ها بیایند و حرف شوند وحرف ها کلمه شوند و کاغذ پر شود و بعد در وبلاگ بگذاری تا کسانی که آشنا هستند و بزودی غریبه خواهند شد و یا غریبه هایی که بزودی آشنا می شوند بخوانند و نظر بدهند و بروند .

اما امروز من همینطوری می نویسم

در این لحظه من یک حس معمولی و کاملا سطحی دارم.

نه از کسی بدم میاید .

نه تنها هستم.

و نه می خواهم شکایت کنم.

من همین هستم که می نویسم .حتی نمی دانم برای چه می نویسم

آیا خسته ام ؟ این را هم نمی دانم

خیلی بد است که آدم سیب زمینی باشد.

شاید دردی دارم ؟

 نمیدانم !

بهتر است بروم گور خودم را گم کنم.

اما حتما یک چیزی سر جایش نیست که من اینطوری شده ام.

مثل بیماری در اتاق بیهوشی هستم.

فعلا بی حس و هوش هستم.

و

حتما منتظر یک عمل

اما چه عملی؟

آخرش که چه ؟

اصلا چه میخواهد بشود ؟

نمیدانم .

و همیشه درد من از ندانستن است.

وقتی احمق باشی نمیدانی چه چیزی درست است

و چه چیزی غلط

من وضعم از این هم خراب تر است .

حتی نمیدانم چه مرگم است.

باید کسی باشد که از بیرون نگاه کند

و بگوید من چه مرگم است......

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 23705


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
راستگو - عاشق سنت های اصیل ایرونی - با خدا وفلسفه افرینش مشکل دارم - از بیشتر مردم بدم میاد و در عین حال دوستشون دارم ودلم براشون میسوزه - عاشق شعر (فروغ,مشیری, شاملو؛ مصدق ؛سهراب ؛بختیاری,حافظ و..)-اهل کار وپیشرفت- میمیرم واسه سینما(بهروز وثوقی ,بیضایی,فنی زاده,پرستویی ,سوسن تسلیمی و..)توی خارجی ها(براد پیت ,آل پاجینو ؛داستین هافمن؛رابرت دونیرو ,اینگرید برگمن؛ و..)-توی نویسنده ها هرمان هسه ,پائیلیو کوئیلیو,نیکوس کازانتزاکیس,شریعتی ,آل احمد,سیمین ,جمالزاده,هدایت,
شناسنامه کامل من...