هوای دلم بارانی است
تازگیها چیزهای جدیدی شنیده ام باید به آنها فکر کنم
هر روز که میگذرد بیشتر تلاش میکنم تا لااقل خودم را بشناسم
هر روز بیشتر از خودم بدم میاید
هوای دلم طوفانی است
در سرم غوغاییست
فکر هایی هست که میدانم دیگران با خنده ای از کنارشان میگذرند
نمیدانم شاید هم من ماهی تنگ بلورم و دریا فقط یک رویاست
از هر طرف نرفته به بن بست میرسم
بر میگردم و دوباره بن بست
هم شکل هم هستند با دیوارهایی بلند
وسردی بادی تند که در ته کوچه به دیوار میخورد و بر میگردد
به صورتم سیلی میزند
سرم را بالا میگیرم
سرم سوت میکشد
دوباره برمیگردم
راه هموار نیست
دست به دیوارها میکشم
خط های روی دیوار را دنبال میکنم
به تقاطع میرسم همه خطها به هم میخورند
خطم را گم میکنم
شانسی یکی دیگر را میگیرم و دوباره میروم باز هم بن بست است
این یک لابیرنت است
بازی که باید موش را به پنیر برساند
کاش میتوانسم پرواز کنم بالا بروم و از TOP View نگاه کنم
آنوقت میتوانستم از این هزار توی لامصب رها شوم
همیشه با نوشتن آرام میشدم
اما حالا وحشی تر میشوم گستاخ تر
بعد از نوشتن خالی نمیشوم دیگر
فکر میکنم باز هم میتوانستم بنویسم
فکر میکنم حق مطلب را ادا نکرده ام
هوای دلم آسمانیست
چیزی میخواهم
تازه کند روح مرا
خسته ام از این تار تنیده به دست خویش
و اسبی راهوار میخواهم که بتازم بر همه دشتهای تنهایی
و در نوردم تمامی شبهای ظلمانی را
من به جهل خویش گرفتار شده ام
و راه فراری نیست
مگر اینکه دوباره خودم را پیدا کنم
میوه نمیدهد به کس باغ تفرج است و بس
جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش
میگویند همیشه راهی برای نجات هست ؟عزیز جان که مهربان بود و خداشناس همیشه میگفت روزی او خواهد آمد و همه جهان را پر از صلح وصفا خواهد کرد؟
اما تازگیها به این نتیجه رسیده ام که آن نیز یک قصه بود مثل قصه حسین کرد شبستری که برایمان تعریف میکرد شبهای زمستان ، که هوا سرد بود وکرسی پاهایمان را گرم میکرد در حالیکه سرمان از سرما داشت میترکید .
کاش میشد با کسی درد ودل کنم ، کاش محرم رازی داشتم که به حرف هایم نمیخندید ، کاش کسی بود که پس از شنیدن حرفهایم نصیحت های بد تر از فحش نمیداد .
خدایا خسته شدم ، ودلیل خستگی ام تو هستی ، البته اینقدر خسته نشدم که خودم را بکشم اما خسته شدم ، نمیدانم معیار خستگی برای تو چیست ، اما من خسته شدم چون دیگر حس وحالی برایم نمانده ، اگر غذا میخورم برای این است که گشنه ام میشود ، اما لذتی نمیبرم از این اطعام وقت گیر شکم پرکن بیفایده، اگر لباس میپوشم برای این است که لخت نباشم و اگر لباسهایم را اطو میکنم برای این است که از کارم اخراج نشوم ، اگر سلام میدهم و احوالپرسی میکنم برای این است که نگویند خرم ، اگر به مهمانی میروم که کم هست ومختصر میمانم برای این است که فکر نکنند نمیخواهم کادو بدهم ، اگر بر مزار عزیزان میگریم برای این است که خودم بیشتر از آنها دوست دارم بمیرم ، اگر می بینی که میخندم بدان که برای دلخوشی خانواده است که فکر میکنند پسرشان خوشبخت است و آرامش دارد . میبینی این شده خلاصه زندگی بنده ای که تو آفریدی
راستی راستی تو خجالت نمیکشی با این گندی که زده ای به زندگی من ، حتما میگویی تقصیر من است و من اشرف مخلوقاتم وخودم باید زندگی خودم را تغییر دهم ، اگر مردم این حرفها رابزنند نمیسوزم اما تو که خودت ختم روزگاری و تا من بگویم ف خودت میگویی فرحزاد خیلی زور دارد از این حرف ها بزنی ، حالا تازه شاهکار تر از من هم آفریده ای به نظرم
خدایا الان که من مینویسم در این تاریکی شب تو کجایی ، حتما داری به آنها که نماز شب میخوانند و عرفان دود میکنند گوش میدهی شاید هم داری سر از کار تازه عروس وداماد ها در می آوری که ببینی چکار میکنند من نمیدانم تو کجایی اما میدانم من را فراموش کرده ای فقط گه گاهی که میخواهید یک بلای زمینی یا آسمانی نازل بفرمایید یاد ما میکنید ،من مردم از بس که بد بختی کشیدم ، اصلا تو که این همه بنده داری ، فکر کنم الان هفت میلیارد باشند ، بیا و ما رو بیخیال شو ، چی میشه ، چی از اون بارگاه کبریاییت کم میشه به ما یک حالی بدی ، دوست دارم از چارچوب اجتماع وتابوهای جامعه خارج بشم ، دوست دارم قبر اخوان رو بشکافم و جسدش رو بیارم بیرون و کنار فردوسی خاک کنم ، آخه گناه داره کنار سطل زباله و دستشویی باشه قبر این نازنین ،اگه این اتفاق بیفته چی میشه ؟! دوست دارم همه کسایی رو که واسه نداری توی زندانند آزاد کنم ، دوست دارم کاغذ مجانی به انتشاراتی ها بدم تا یه مرد پیدا بشه و همه کتابهای بدون مجوز رو چاپ کنه اصلا شاید خودم امضاء کردم ومجوز دادم به همه ، دوست دارم هیچ مردی رو شرمنده نبینم ، حالم از این قوانین مسخره به هم میخوره ، تو اگه بتونی یه مشکلی رو حل کنی خدمت بزرگی به همه ما کردی اون هم اینه که این مردم رو از خودخواهی نجات بدی ، بنده هایی که تو با افتخار آفریدی تا وقتی که به نفعشونه صداشون در نمیاید اما همین که منافعشون به خطر میفته عزیز ترین کساشون رو قربانی میکنند ، دوستی ها رو زیرپا میذارند و ادعا میکنند که تازه حقشون پامال شده ، همه فقط به فکر خودشون هستند حتی کسایی که به دیگران کمک میکنند چون این تنها راهی هست که میتونند روحشون رو ارضاء کنند ، میبینی همه خودخواهند ، مادری که بچش شیر میده هم خودخواهه چون نیاز مادرانه رو د خودش ارضاء میکنه ولذت میبره از مادر بودن ، هان چیه تا الان فکر شو نکرده بودی ! برو بابا تازه خیلی چیزها ی دیگه هم هست ، فکر کنم خودت آچمز موندی که چی آفریدی اگه اینطوری باشه که خیلی حال میکنم !
بعضی از بندهات رو هم خیلی دوست دارم حداقل اونها اشک تو رو در میآرند و باعث میشند تو به کاری که کردی هزار بار پشیمون بشی . خیلی حال میکنم وقتی جلوی فرشتهات از خجالت آب میشی واسه کارهایی که بندهات میکنند ، اصلا از قدیم گفتند خلایق هر چی لایق ، تو باید هم اینا گیرت بیان بس که بی برنامه و آب دوغ خیاری داری این دنیا رو اداره میکنی ، بی خود وعده به قیامت نده که اصلا حالشو ندارم بخندم ، آخرتتم مثل این دنیات چی فکر کردی ، فکر کردی ما رو میتونی خر کنی ، تو این دنیات که الان هفت میلیاردیم موندی تو اون دنیا که جمعیت سر به فلک میذاره چیکار میخوای بکنی الان هزاران ساله مرده ها دارند رو هم زیاد میشن تازه اگه اونور تولید مثل نکنند .
خیلی دوست دارم ببینمت وقتی موهات سیخ شده و داری از تعجب شاخ در میاری حالا تازه ما بچه مثبت هاییم بذار چند تا نسل دیگه بیان اونها علنن انکارت میکنند اون موقع است که به یاد ما میفتی و میگی خدا بیامرزها چه نعمتی بودند و تازه قدر ما رو میفهمی پس بیا تا دیر نشده یه حالی به ما بده ،اگر هم نمیتونی خیال ما رو راحت کنم و یک کلام بگو اقا جون نمیتونم ! اونوقت حداقل میدونیم باید چیکار کنیم .
مثل آسمان و زمین ایستاده ام
با روحی سرگردان
در فاصله آفتاب و لجن.
آه
ای دل من ، ای آب ته نشین شده در من
من از سکوت می آیم
از تاریک
از خالی
از خشکسالی
من از عاقبت بیهودگی می آیم
من مثل عصر روزهای دبستان
پر از کسالت و تردیدم
ای عشق من!
مرا به تماشای طوفان
مشتاق کن
من تنهایم
تنهایم
می آیم
و باقیمانده خویش را
با تو تقسیم می کنم.....