رابطه من و خدا یک رابطه جالبی است که شاید کمتر برای دیگران اتفاق بیفتد
هر وقت مشکلی پیش می آید ، اول خدا را شکر میکنم و از او میخواهم تا به من صبر بدهد
همبن که مشکلات بیشتر می شود، شروع می کنم به غرغر کردن
مشکلات بیشتر می شوند ، در این حال من شروع می کنم به دشنام دادن و زیر و رو کردن خانواده محترم خداوند متعال
اگر مشکلات باز هم بیشتر شوند ، آنگاه شروع میکنم به التماس
تقریبا تمام مشکلات به این بند التماس ختم می شوند
اما در مواقع شادی کمتر می شود که یادش باشم
البته من ذاتا آدم ترسو و محتا طی هستم و در خوشی ها هم از روی ترس وآینده نگری یک تشکر خشک و خالی می کنم گاهی
بعضی وقتها برای هر چه زودتر تمام شدن مشکلات ، سیکل را جابجا می کنم یعنی از اول التماس می کنم . اما این روش جواب نمی دهد
اصلا خدا خودش هم همین سیکل را دوست دارد
اما چیزی که تازگیها یاد گرفته ام این است :
وقتی مشکلی می رسد فقط باید صبر کرد و گوشه ای از آتش مشکلات نشست و نظاره کرد
چون به هر حال تو داری میسوزی و فرقی نمی کند در چه وضعیتی قرار بگیری
هر چقدر بیشتر تکاپو کنی بدتر میسوزی
فقط باید یک گوشه نشست و صبر کرد تا تمام شود
آخر سر هم که مشکلات تمام شود
شعف خاصی برایت می ماند
در سیکل بالا وقتی مشکل تمام می شد
از خودم بدم می آمد ، اولا اینکه خودم را مدیون خدا می دانستم و از رویش خجالت زده بودم
دوم اینکه باز هم از خودم می آمد چون به تنهایی نتوانسته بودم از این مشکل سر بلند بیرون بیایم
اما حال فقط می نشینم تا تمام شود
و اخرش هم نه مدیون کسی هستم و نه از خودم بدم می آید
|