غریبه آشنا
  
 بزودی غریبه ها آشنا میشوند وآشنا ها غریبه
 
آذر 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1386
کلنگ نابودی خودم را می زنم

 

 

چند وقتی است که ننوشته ام

داشتم فکر میکردم . باخودم در کلنجار بودم.

این شاید به نوعی یک اعتراف نامه باشد اما توبه نامه نخواهد بود .

استادی که عزیز است و گرامی وبلاگ را خوانده بود و شاکی شده بودند از چیز هایی که
می نویسم.

استاد میگفتند : "خوشی زده است زیر دلم ، و این تنهایی که میگویم دروغ است"

به نظر استاد این توهین به دوستان است که بگویم تنهایم، چرا که دیگران میپندارند برای من
 بی اهمیت هستند.

استاد درست میگویند این خیلی بد است که من بخاطر خودخواهی خودم چشمانم را بسته ام و فقط خودم را می بینم.

من به حرف های استاد فکر کردم. همه حرفهای ایشان درست هستند .

این روزها ورزش میکنم مرتب و با برنامه.

گاهی هم ورزشها و تفریحات جانبی میکنم دوچرخه سواری در چیتگر و یکی دوبار سوارکاری –گاهی شنا و گاهی هم کوه نوردی که این آخری تقریبا هر هفته تکرار میشود و فقط کوه ها هستند که عوض می شوند .

کتاب هم میخوانم با سرعت بیشتری از قبل.

در این چند وقت فیلم های خوبی هم دیده ام .

تقریبا متعادل تر شده ام روح و جسمم با هم درگیری ندارند ، سر دردهایم کمتر شده است.

خستگی ، سوزش چشم ، ورم پاها ، و حواس پرتی هایم هم کمتر شده است.

اما باز هم چیزی هست درونم که نمیگذارد راضی باشم.

یک حسی که میگوید تو تنهایی و حقت بیشتر از این هاست .

اوهام و تلقین نیست این یک وجود ماورایی است که با من زندگی میکند .

و من در سایه او بودم و حالا که میخواهم خارج شوم او در سایه من خواهد بود. چه من غالب باشم و چه او بالاخره هر دو هستیم.

و این توهین به دیگران نیست ، این یک چیزی است که  من در درونم درکش میکنم.

اما باید این را با تمام وجود اعتراف کنم که:

من خودخواه و زیاده طلب شده ام.

مگر من چه چیزی بر این دنیا افزوده ام که حالا از آن طلبکارم ؟

حرف من فقط همین است : " به من بدهید"  فقط میخواهم از دنیا بگیرم ، خوب  یک آدم درست وحسابی پیدا شود و به من بگوید: " مثلا خودت چه گلی به سر دنیا زده ای که حالا ادعایت میشود

اول باید برادری ات را ثابت کنی وبعد طلب ارث"

شاید همه این ها بخاطر این است که من لوس و بچه ننه هستم.

و یا شاید هم بخاطر این است که هنوز بچه ام و با واقعیت های زندگی روبرو نشده ام.

دلایل دیگری هم میتواند داشته باشد و آن جهل من نسبت به پیرامون است.

وقتی بسته باشی و تا جلوی دماغت را بیشتر نبینی همین می شود .

باید خودم را قانع کنم  و از این جهل خارج شوم .

این خیلی بد است که من مرتب از دلتنگی هایم بگویم .

اصلا به دیگران چه مربوط است که من فلان احساس را دارم . همه به اندازه خودشان گرفتاری دارند و من مرتبا انرژی منفی همراه با یأس برایشان میفرستم.

باید بیشتر فکر کنم .

باید خودم را بهتر بشناسم .

باید دست از این زیاده طلبی بر دارم .

من خیلی خودخواه شده ام و با این طرز تفکری که دارم، در واقع کلنگ نابودی خودم را میزنم و اگر همین طور پیش بروم بزودی  فرو خواهم ریخت .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 23703


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
راستگو - عاشق سنت های اصیل ایرونی - با خدا وفلسفه افرینش مشکل دارم - از بیشتر مردم بدم میاد و در عین حال دوستشون دارم ودلم براشون میسوزه - عاشق شعر (فروغ,مشیری, شاملو؛ مصدق ؛سهراب ؛بختیاری,حافظ و..)-اهل کار وپیشرفت- میمیرم واسه سینما(بهروز وثوقی ,بیضایی,فنی زاده,پرستویی ,سوسن تسلیمی و..)توی خارجی ها(براد پیت ,آل پاجینو ؛داستین هافمن؛رابرت دونیرو ,اینگرید برگمن؛ و..)-توی نویسنده ها هرمان هسه ,پائیلیو کوئیلیو,نیکوس کازانتزاکیس,شریعتی ,آل احمد,سیمین ,جمالزاده,هدایت,
شناسنامه کامل من...